تبليغاتX
نامه هاي فوركوش بويوري به يانوش بويوري

نامه هاي فوركوش بويوري به يانوش بويوري

بوضوح معلومه چيه ديگه

ما آمدیم اینجا بنویسیم

و نگذاریم این کتیبه ها پامال خاک مال و لگد مال شود.

و در عرصه تاریخ محو و نابود گردد. ما آمدیم با دلی تنگ و اندیشه ای پر از تحصیلات تلمبار شده و گندیده.

تا مجالی باشد از این حکمت ها بر شما باز گوییم

آهای یاران من که روزی با من در آکادمی افلاطون کسب علم مینمودید.

از گوشه کاخ های پر زر و زیورتان برخیزید و بیایید تا کتیبه ها را ورق بزنیم.

و بشرح آوریم که در غم نبود هادیوس بزرگ این ملک و شاگردانش بسیار ناراحتاندی و جلد صورتمان از غصه خراب رفتندی.و عمری بیش از سنمان مینمودندی.

الهیوس بن گاوس بن مرشدبن نتزنستابزرار.نمتسیتا بقیش از خاطرمان پر کشیدندی.

و پایان میبرم این کتیبه را با این شعر: 

در این یک چند که نبودیم             هویت خود را هم گم نمودیم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 16:13  توسط يانوش و فوركوش  | 

هادیوس بزرگ بعد از این ماجراها به دعوت دانشمند بزرگ افلاطون عازم آلمان شد !!! تا در آنجا همی تحصیل و تفحص کند و همی علم کسب نماید و از این جامعه ی غیر متفکر جلوی تی وی نشین و پاپ کورن خور که وی را جدی نمی گرفتند خلاصی یابد . او بعد از آن در یک پاپیروس بلند شرح آلمان را برای فورکوش بزرگ داد و از وی خواست که یانوش را پیش وی بفرستد تا هوایی عوض نماید و فورکوش به وی جواب داد : چی می گی ؟ اگر آلمان این قدر خوب است منتظر یانوش پسر دلبند من باش .

یانوش نیز با شوق و ذوق از فکر خودکشی و پی ام سی و این ادا و اطوار ها بیرون آمده و بار و بنه ی خویش را جمع کرد و خورجینش را پر از خوراکی کرد تا با قاطر خویش به سمت آلمان روانه شود!!! لازم به ذکر است که قاطر های آن زمان مثل قاطرهای الان نبودن آقا ! بال نیز داشتن . مثل مارها که پا داشتند و الان دیگه ندارن . این ها نیز عضوی شبیه به بال داشتند که براساس کتیبه های به دست آمده در حقیقت به اندازه ی بال های کلاغ بوده است . اما حتما قوی بوده که می توانسته قاطر را بلند کند . خلاصه این که بال داشتن دیگه !

یانوش جوان به سمت آلمان حرکت نمود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:33  توسط يانوش و فوركوش  | 

و اکنون به بحث خودمان که همی در مورد یانوش و فورکوش بویوری بود می پردازیم که بحثی بس جذاب بود و دوستان با پارازیت انداختن آن را به تعویق می انداختن . همان گونه که شرحی مفصل دادیم فورکوش سعی بر منصرف کردن پسر دردانه ی خویش از خودکشی بود . و به روش های فراوان متوسل شد . روزی خواست که پسر خویش را نزد طبیب ببرد بلکه شفا یابد ولی هادیوس بزرگ گفت طبیبان دیوانه اند !!! و فقط ریاضیدانان آدم اند . و یک کلاغ نیز می تواند طبیب شود . خواهر هادیوس نیز طبیب بوده و هادیوس بزرگ هر روز با خواهر خویش کل کل نموده .

حتی فورکوش می خواست که برای پسر جعبه ای جادویی بخرد که از آن بتواند ۳۰۰ کانال را بگیرد و بتواند پی ام سی ببیند و حال کند . ولی هادیوس بزرگ گفت که ما ریاضیدانان والامقام که نباید مثل عامه فکر کنیم . عامه این گونه اند که از صبح تا شب فوتبال دیده و پاپ کورن می خورن !!!!! و فورکوش به این نتیجه رسید که بهترین راه برای این که یانوش خود کشی نکند این است که مدتی از هادیوس بزرگ دور باشد و تصمیم گرفت که او را به مکانی به اسم خورانق در پارسه بفرستد .

از طرفی گاوس به سمت فورکوش حرکت کرد ...

عکسی که مشاهده می کنید دکتر محسنیوس بزرگ را نشان می دهد که در کلاس نشسته و حالت دست به زیر چانگی خود را مثل همیشه حفظ کرده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:44  توسط يانوش و فوركوش  | 

کمی از یانوش و فورکوش فاصله می گیریم و به کلاس های درس محسنی یوس بزرگ می پردازیم. در این کلاس وی عده ای از شاگردان تیز و شاد خود را که در عنفوان کلاس در حال بحث پیرامون موضوع مهمی بودند را به بیرون از کلاس رانیده و انتظار گروه ب را کشیده و در پی اخراج انان سخنانی را بر زبان رانده و موجبات رنجش و البته ترکیدن بقایای گروه الف از خنده شده به این مضمون که: ادب و تربیت باید اصل موضوعی شود و اینانی که هنوز ادب و تربیت را فرانگرفته ایده اند چه طور می توانند هندسه نا اقلیدسی و یا هذلولوی را درکیده. همه ی این سخنان در حالت دست به چونه ادا شد.  (اتفاقی جالب رخ داد به این صورت که همین الان یکی از اعضای گروه الف که در هنگام اپیدن این پست در کنار من بودندی سنیوس بزرگ بر صندلی تکیه کرده غافل از اینکه پریوس بزرگ صندلی را از زیر او کشیده و او بر زمین سفت فرود امده.مصاحبه ای در این مورد با وی انجام شده به این شرح: اگر چه جلوه ی این حرکت به دیدن ان است اما شرح ان نیز بسی جالب است. این جانب با انضمام به اصل فشردگی (ساندویچ) با دیدن یک صندلی در سمت راست و صندلی ای دیگر در سمت چپ به اصل وجود یک صندلی در زیر خود رسیده و بر روی این صندلی فرضی که مایه ی تاثر اینجانب را فراهم کرد فرود امدم و در مقابل دیده انظار رسوا گشتم.)"بسی خندیدیم و بسی شرم بر این مردم که می خندند و دیده ی شوم دارند. "

 بقایای گروه الف تحت فشار قرار گرفته و به عنوان حل مسئله در حدود ان بار صورت مسئله را روی پاپیروس بازنویسی نموده و این پاپیروس را به درک اصفل واصل گردانیده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8:8  توسط يانوش و فوركوش  | 

یکی اندر آرم کمد در جهان                           بگیرم بدانسان همی حالتان

اینجانب گاوس پسر آنکاسی ماندر پسر فیلائوس پدر جرجیوس پدر دموکریتوس پسر سریوس پسر نسریوس(من با فورکوش بن بویور بن فولوکوس بن سیروس بن سمیوس بن پریوس بن مریوس بن سنیوس بن مهتیوس بن محدیوس بن الهیوس بن محسنی یوس بن هادیوس بن جعفر بن نیوشوس نسبتی ندارم)پسر افلاطون بزرگ هستندی که کمدم از من مهم تر بودندی که به شرح وی پردازم که اسباب حالی گوری من و نوادگان و پدرانم هستندی.

در ایام دیرین روزی داریوش به یونان حمله کردی تا چندی زن بستانندی در این حمله یکی سرباز مغول کمدی از آکادمی افلاطون بدزدیده بودی که ما در دل او پخی کردندی و کمد را از او ستانیدیم . و او نفرین کردی که این کمد اسباب خود خلاصی افراد شوندی وما پاپیروس های خود را در آن گذاشتیم که اطراف ما را بسی الفیون گرفتندی. و عهد کردیم که تا افلاک افلاک است با آن حال الفیون و رقیبون و دشمنان خود و نوادگانمان به خصوص نواده ی خلفم هادیوس بزرگ را بدین کمد بگیریم  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 21:33  توسط يانوش و فوركوش  | 

آورده اند که هادیوس از نوادگان اصیل گاوس می بودندی و اخلاق زشت حالی گوری در او بوضوح نمایان بودندی. گفته اند در راه ضایع کردن او قدم نگذارید که بسی حالتان گرفته شده تصمیم بر خود خلاصی میزنید.و به سرنوشت یانوش مرحوم دچار شدوندی.

نقل شده امروزگان وی به کلاس همسایگان وارد شده  و فحشی نثار اطفال فرزیوس و حلیوس بزرگ کرده و طفلان در طلب دفاع برآمدند تا او را همی ضایع سازند و او فحش دیگری نثار فرزیوس بزرگ کرده که فرزیوس پر درود بر حلیوس رشک همی برده و همواره در فکر او بوده.

پس جنگ تاریخی فرزیوس و حلیوس که حال اطفالگان ادامه دهنده آندند به منسه ظهور رسیدندی و بسی گیس و گیس کشانی به راه اوفتاده و حال اطفالگان همسایه را گرفتندی. و وی بسی فحش خوردندی .و خدا از سر او گذرندی که همین روزها ترور خواهد شوندی.که فحش الفیان بر او باد.

                                                                                        یکی از اطفال عصبانی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 21:1  توسط يانوش و فوركوش  | 

دروووووووووووووووووووووووود

و اینک یکی از جلسات درس هادیوس بزرگ را برای شما تشریح می کنیم تا شما نیز به خطرناک بودن این بشر پی برده و از نواده ی او دوری جویید .

هادیوس بزرگ در هنگام یکی بود یکی نبود ( همان که امروزیان آن را حضور غیاب نامیده اند ) پریوس بزرگ را با نام صغیر خویش خوانده و موجبات ذوق و شوق او را فراهم آورد به گونه ای که وی شب سر بر بالش نگذاشت و خواب های چپ و راست اندر قیچی ملاحظه می نمود.

هم چنین همه ی نام ها را به گونه ای می خواند که لغت پری ز آن ها در می آمد . و نام هندسه ی هذلولی

Hyperbolic

را بر زبان آورده و موجبات ذوق مرگ شدن عده ای از شاگردان با ذوق و قریحه ی کلاس شد و با این کار خویش باعث شد تا نام وی را در کتاب رکورد های گینس ثبت نمایند به عنوان ذوق  مرگ کننده ی ماهر . بدین سان شاگردان را با مطرح کردن مسئله ای در باب هندسه ی هذلولوی ذوق مرگ نموده و سپس خود را لوس نمود  و گفت که بقیه ی مسئله را توضیح نمی دهد زیرا عده ای از شاگردان به قدر کافی ذوق مرگ نشده اند . عده ای از شاگردان بی جنبه ی کلاس نیست ماسماکی که امروزیان آن را موبایل می نامند را در قسمت های تاریک میز روشن نموده به امید این که بولوتوس هادیوس روشن بوده و آنان صفایی ببرند .

اما هادیوس خائن و بی تدبیر به این اکتفا ننموده و پای از گلیم خود به آن ور تر گذارده و موجب رنجش الهه ی بزرگ الفیان سنایوس مقدس شد و با سوالاتی عبث و بیهوده وقت این بزرگ والامقام را تلف کرده و از راه خیر و نیکی به دور شد و شاید نفرین پای بند او گردد مگر آمده و به پایش بیفتد و این است

شعار هر الفی

 مرگ بر هادیوس

Shame on you, Hadious!

بدروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود تا دروووووووووووووووووووووووووووووودی نو و ادامه ی داستان یانوش بویوری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 17:24  توسط يانوش و فوركوش  | 

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود

بدین سان گاوس ساختمانی بنا نهاد  و عده ای که عشق جمع کردن خران  و کتک زدن آنان به حد مرگ بود جمع نمود . و هادیوس که پسر خاله ی وی بود نامه ای به وی نوشت که حلالت نخواهم کرد پسر خاله اگر نواده ی مرا در این مکان جای ندهی که نواده ام بشری(!) خواهد بود با اعتماد به نفس بالا و عشق زدن و کشتن خران در وی  بسیار بالاست   و گاوس نیز پذیرفت ودر وصیت نامه ی خویش اسم نوه ی هادیوس و عده ای از شاگردانش را که از ضریب هوشی فوق العاده پایین و اعتماد به نفس فوق العاده بالا  بهره مند بودند را نوشت تا نوه ی هادیوس و این عده شاگردان دور هم باشند . تا نواده ی هادیوس احساس تنهایی نکند .

از طرفی یانوش هر روز افسرده تر می شد و به این فکر می افتاد که قاشقی برداشته و  چشم خود رواز کاسه بیرون آورده و رگ های چشمش را با چاقو اره ببرد تا بدین سان از زندگی خلاص شود و این تصمیم را با نازی جون بن مورسیوس بن کاووس بن الکساندربن برزگر بن فرضیان بن بهشتیان که جی اف وی نیز بود در میان گذاشت و نازی جون که بسی نگران وی بود نزد فورکوش رفت و به فورکوش ماجرا را گفت . فورکوش ابتدا نگاهی عاقل اندر سفیه مدل پسرخاله ی گرام بدو انداخت و به پاس این اطلاع رسانی مسئله ای را برایش توضیح داد .(چرا که مدل این خانواده بدین شرح بود که به پاس خوبی هایی که بدان ها می شد مسئله ای را برای آنان توضیح داده و به خیال خویش طرف را ذوق مرگ می کردند یا این که این جک را برای وی تعریف می نمودند : روزگاری غضنفر بن جعفری بن جوادی بن نسریسیوس با 118(!)تماس گرفته و گفت که شماره ی سیروس را داری ؟ و 118 می گوید نچ و غضنفری می گوید پس پاپیروسی برداشته و یادداشت بنما!!!!!)بدین سان فورکوش  تصمیم گرفت که هر طوری که شده گاوس را پیدا کرده تا یانوش را بسی پند دهد تا فکر خودکشی از او دور شود. لذا حسام بن کریمی بن اصلاح پذیر بن ... را پی گاوس فرستاد تا برای مدت کوتاهی نزد آنان بیاید  و یانوش را از فکر خودکشی دور نماید .

در این حین فورکوش شروع به نصیحت پسر کرد و از راه های مختلف و وعده های سر خرمن و قایم کردن قاشق ها او را از فکر خودکشی دور کند . لذا بدو قول دو عدد خر داد که یکی تندرو (ماکسیوس) و دیگری خر مد روزی(ریوس) بود که قابلیت نصب قابلمه و قاشق و در آوردن صداهای بلند داشت و پسرکان آن زمان به خرکان وصل می نمودند و جینگولک بازی از خود درنموده و حال می نمودند . و نیز به او وعده داد که او را آمفی تئاتر بزرگ آزادی ببرد تا هم بازی پرسپولیوس و استقلالیوس را ببیند و هم چند فحش جدید یاد بگیرد و جلوی رفقا کم نیاورد .

 بدروووووووووووووووووووووووووووووووووود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 21:52  توسط يانوش و فوركوش  | 

" اگر تپانچه اي بر شقيقه ام مي گذاشتي به از اين بود كه اشكافت (گنجه) را مي گشودي." 

 

اين سخن يانوش خطاب به گاوس بود.

داستان را از اين جا شروع مي كنيم كه يانوش پس از پيمودن راهي دراز به راه حل مسئله اي لاينحل دست يافتندي و با شور و شوقي وصف ناپذير به نزد فوركوش پدر رفتندي و اين مژده را به او دادندي: پدر نتيجه ي عمر شما اكنون در برابرتان هستندي. و از او طلب مشتلق كردندي كه فوركوش هم مثل ديگر پدران وعده ي سرخرمن دادندي و مشتلق دادن همان و موعظه پسر همان و اما نتوانستندي خوشحالي خود را پنهان كردندي و سريعا پاپيروسي برداشته و نامه اي براي گاوس نوشتندي و در آن اين موفقيت عظيم پسر را به رشته تحرير درآوردندي و پاپيروس را به چاپاري داده و از او خواسته تا نامه را به گاوس برساند. چاپار در راه به عياران برخورديدندي و نتوانستندي نامه را به گاوس برسانندي و هنگامي كه اين خبر را به گوش فوركوش رسانندي ديگر دير شدندي چون گاوس نامه اي به فوركوش داده بود با اين محتوا كه فوركوش عزيز: من اين سرزمين را به مقصد پارسه ترك مي كنم زيرا مي خواهم كلنگ مكتبي را در يكي از دهات دره هاي اين سرزمين(پارسه) بزنم و آن را به  عنوان سپاس از شما دوست عزيز و گل پسرتان شريف نامم تا مكاني باشد براي تجمع كم توانان ذهني تا غروري كاذب به انها الحاق شده و فكر خودكشي به كله يشان خطور نكند.(خدا گاوس را بيامرزد كه اگر او نبود ما از نعمت داشتن اين بني بشر! محروم مي شديم.) والسلام دوست عزيزتر از جانتان: گاوس

 

و اين نامه يانوش را به مرز جنون كشانيد چرا كه ذوق مرگ شد چون اوستادش بدون شنيدن خبر شاهكار وي، او را ترك گفته و رفته تا ابزار و وسايل بدبختي شاگردان نواده ي هاديوس بزرگ را فراهم كند.

در قسمت هاي بعدي به دليل بيان سخن ارزشمند يانوش به گاوس خواهيم پرداخت.

 

بدرود و سپاس تا پستي دگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:46  توسط يانوش و فوركوش  | 

معرفی یانوش بویوری : یانوش بن فورکوش بن بویور بن فولوکوس بن سیروس بن سمیوس بن پریوس بن مریوس بن سنیوس بن مهتیوس بن محدیوس بن الهیوس بن محسنی یوس بن هادیوس بن جعفر بن نیوشوس از ریاضیدانان و اندیشمندان قبلا قبلنا بوده که پیرامون هندسه هذلولوی بسی رنج برد در این سال سی / بویور زنده کرد بدین گاوسی (گاوس نام دانشمند و ریاضیدان همون قبلا قبلنا هست ) یانوش پسر خلف پدر تصمیم گرفت که راه پدر را ادامه دهد لذا به نزد گاوس رفت و پله های ترقی را یکی  پس از دیگری شکاند تا این که ساختمانی از علم و دانش بشریت را بر پایه ی هندسه ی هذلولوی بنا کرد . اما پشت کردن روزگار همان و دپرسیت او همان . تو ذوق خوردن او توسط گاوس همان و نامه های پدر همان و فکر خودکشی همان ...

معرفی فورکوش بویوری : فورکوش بن بویور بن فولوکوس بن سیروس بن سمیوس بن پریوس بن مریوس بن سنیوس بن مهتیوس بن محدیوس بن الهیوس بن محسنی یوس بن هادیوس بن جعفر بن نیوشوس پدر دلسوز یانوش تصمیم گرفت که بره تو کار پند و اندرز پسر . و تمام بدبختی های ما از جایی شروع شد که فورکوش پاپیروسی برداشته و شروع به پند و اندرز پسر کرد . این پاپیروس ها به عنوان کتیبه هایی بماند برای نواده ی  محسنیوس بزرگ که شغل شریف آموزگاری را به عهده داشت تا این ها را برای دانش آموزان خویش هم چون لالایی بخواند تا آنان سر کلاس به خواب فرو رفته یا این که به این فکر افتند که وب لاگی گشوده و خاطرات خویش از این زنگ جالب و پر محتوا را به معرض دید همگان بگذارند .  و بدین سان داستان ما آغاز شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 18:24  توسط يانوش و فوركوش  |